منوچهر خان حكيم

212

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

القصه ، مدت يك هفته كيوان شاه شهريار را ضيافت و خدمتگزارى چنان كرد كه به غيراز او از دست هيچ شهريارى برنمىآمد . بعد از يك هفته اسكندر روى به جانب كيوان شاه كرد و گفت : اى شهريار ! آنچه لازمهء مردى و مردانگى بود ، تو به جاى آوردى ، اما من از شما يك التماس دارم و مىخواهم كه قبول كنى . كيوان شاه گفت : شهريارا ! بنده را چه‌قدرت آنكه خسرو گيتىستان از بنده التماس كند ! هرچه رأى عالى مقدار است بفرما . اسكندر گفت : مىخواهم كه از براى خاطر ما دختر خود را به اكوان ديو بدهى ؛ چرا كه من در هزار طاق حضرت سليمان در دست هزاردستان ديو در بند بودم و اكوان بانو را برداشته به قصر هزار طاق آورد تا او مرا از بند خلاص كرد . چون بانو با او شرط كرده بود كه اكوان او را بدينجاآورد ، دختر شما را خواستگارى براى او نمايد . كيوان شاه گفت : اى شهريار ! اگر بندگان عالى مرا و اطفال مرا به بازار فرستاده بفروشد ، از فرمان او بنده سر نخواهم پيچيد ؛ نهايت اكوان ديو كافر است و ما مسلمان ، چگونه دختر به دو دهم ؟ ! اسكندر گفت كه : خاطر خود جمع دار كه ما اكوان را مسلمان كرده‌ايم . كيوان شاه جنّى را فرستاده اكوان را طلبيد و به رسم جنّيان ، گيتىآرا را در عقد و نكاح اكوان درآوردند و عروسى كرده او را به دست اكوان سپردند . او بعد از فراق دست در گردن آن نازنين كرد ، كام تلخ از شهد وصال او شيرين نمود . چون دو روز گذشت ، اسكندر روى به جانب كيوان شاه كرد و گفت : اى پادشاه جنّيان ! بدان كه لشكر من در شهر ختا در گير و دارند ، مىخواهم خود را بر ايشان رسانم . پس كيوان شاه امر كرد تا تختى آوردند و حضرت اسكندر و بانو بر آن تخت نشستند و كيوان شاه را وداع گفته ، بعد چهار پايهء تخت را چهار نفر جنّى گرفته بر روى سپهر اوج گرفتند و متوجّه شهر ختا شدند . [ نجات يافتن صلصال خان از بارگاه فريدون و دستگيرى سبكتكين ] اما دو كلمه از آن پيادهء بگده‌دار گوش كنيد . گفتيم كه پيادهء دلاور ، صلصال را دزديده بدر رفت . همه‌جا مىرفت تا قدم به درون بارگاه شهزاده فريدون گذاشت و در برابر شهزاده سرى فرود آورد و كولبار را بر زمين نهاد . شهزاده او را تحسين كرده ، اشاره كرد تا